انسان در طول زندگی خود، همواره با این سه سوال اساسی روبرو می باشد (دکارت):
- موجودیت خود؟ که آیا اصلا وجود دارد یا خیر؟ که البته چون خود را درک می کند (یا بعبارتی چون فکر می کند) موجود است.
- این که ناقص است و البته همیشه بدنبال کمال بوده است. از اینجا متوجه نقایص خود می گردد که همیشه آرزوهایی دارد که هنوز برآورده نشده اند. درک و فهم این موضوع که آدم ها نقص خود را در مقابل کمال دیگران متوجه شدند، باعث حرکت آنها به طرف تکامل می گردد و این همان عمل است.
- خوشبختی و جاودانگی؟ که انسانهای خوب برای ما این پیام را به ارمغان آورده اند که انسان هرگز نمی میرد و از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود.
مولانا هم که به عرفان عملی معتقد بوده است (این موضوع را می توان از تاریخ زندگی او و مثلا جایی که کتابهای خود را به جوی آب می اندازد و یا در بازار مسگرها به وجد آمده و می رقصد دید) نیز به حرف چنین اشاره می کند و سپس از آن نتیجه عملی می گیرد:
ای برادر تو همان اندیشه ای مابقی استخوان و ریشه ای
بنده می خواهم به این مسایل این گونه نگاه کنم که انسانی که می اندیشد، در عمل هم با انسانی که نمی اندیشد متفاوت است. اگر چه همه می اندیشند اما منظور من اندیشه صحیح یا همان اندیشه نیک است. همان اندیشه ای که از شیخ محمود شبستری پرسیدند و گفت: فکرت یا همان اندیشه همان چیزی است که در مورد خداوند تعقل می کنیم و نه غیر از آن. این طرز فکر باعث می شود که برای خدا هم کار انجام بدهیم و در مورد خدا هم حرف بزنیم چون اساسا دامنه ذهنی ما چیزی جز این نیست.
از طرفی دیگر، ممکن است انسانها اندیشه و رفتارشان از نگاه ما متفاوت باشند اما ما معمولا زود قضاوت می کنیم و نسبتهایی به افراد می دهیم که فلانی با ابن تفکرات (مثلا مذهبی) چه کارهایی انجام می دهد و متاسفانه جو غالب جامعه هم اینچنین است که بیشتر مردم نواقص همدیگر را می بینند تا کمالات را.
غیر از اندیشه رفتار و عمل انسان هم می بایست کنترل شود و اگر خوب نگاه کنیم، می بینیم مسایل خیلی پیچیده می شوند. اما روش بهتر اینست که کلا به توحید روی بیاوریم تا همه مسایل مان حل شوند. یعنی اعمال و رفتار و گفتار مان خالصانه و برای یگانه آفریننده هستی بوده و وجود خود را از بتهای گوناگون و رنگارنگ پاک کنیم تا احساس شادی نماییم.
به احسانی آسوده کردن دلی به از الف رکعت به هر منزلی
لؤناردو داوینچی، هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد. او می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی را برداشت.
سه سال گذشت. تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال اعظم کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زخمت از دستیارانش خواست که او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند. دستیاران او را سرپا نگه داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط نا پرهیزگاری، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلا دیده ام".
داوینچی با تعجب پرسید: "کی؟"
"سه سال پیش، قبل از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم" - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم.
فراموش نکنیم که چنانچه ذره ای خوبی در این دنیا انجام دهیم، خوبی و اگر ذره ای بدی انجام دهیم نیز به همان میزان بدی خواهیم دید.